السيد حامد النقوي

318

عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )

ألذ من الصّبى الغضّ الرّطيب * يراها إذ رواها من حواها رياضا للفتى اليقظ اللّبيب * و ياخذ حسن ما قد صاغ منها بقلب الحافظ الفطن الاريب * فايّة قراحة و نعيم و عيش يوازى عيشها بل أيّ طيب و هر روز ختم قرآن مىكرد و ترتيل و تجويد قرأت مىنمود در سفر حج مردم بلفظ بلفظ از وى مىشنيدند و با وجود تعب سفر اين ورد را ناغه نمىگردد او را حق تعالى ثروت طاهره بوفور بخشيده بود بر طالبان اين علم شريف صدقات و خيرات او بسيار جارى بود و در حج چون متصل آب زمزم رسيد سه بار از آب مبارك سير خورد و سه چيز را از خداى تعالى درخواست كرد كه در آنحالت دعا مستجابست اول آنكه تاريخ بغداد را روايت كند و منتشر سازد دوم آنكه در جامع منصور كه بهترين بقاع بغدادست باملا و تعليم حديث مشغول شود سوم آنكه مدفن او متصل بشر حافى باشد هر سه حاجت او روا شد و الحمد للّه و مرتبه او در بغداد به حدى انجاميده بود كه خليفه وقت حكم كرد كه هيچكس از واعظان و خطيبان و ديگر اصناف علما حديثى را ذكر نكنند تا آنكه آن حديث بر خطيب نگذرانند و او اجازت ندهد و در زمان او بعضى يهوديان كه در خيبر سكونت داشتند در وقت حضرت عمر رضى اللَّه عنه از آنجا برخاسته در اطراف و جوانب شام منتشر شدند بحضور خليفه نامه پيغمبر ظاهر نمودند و به خط حضرت على رضى اللَّه عنه و مهر جناب رسالت ماب عليه الصّلوة و السّلام و شهادت جمعى كثير از صحابه مضمون آن نامه آنكه از فلان و فلان قبيله يهود جزيه ساقط كردم و معاف نمودم خليفه آن را نزد خطيب فرستاد خطيب بعد از تامل گفت كه اين همه زور و جعلست زيرا كه در وى شهادت معاويه و سعد بن معاذ ثبت بود حال آنكه معاويه در وقت فتح خيبر مسلمان نبود و شرف صحبت حاصل نكرده و سعد بن معاذ در غزوه خندق زخم تير خورده بود متصل غزوة قريضه وفات اوست در وقت فتح خيبر زنده نبود چون بيمار شد بخليفه گفته فرستاد كه من هيچ وارث ندارم مال من به بيت المال مىرسد اگر اذن باشد من آن را بطور خود للّه صرف نمايم خليفه فرمود مباركست همه كتابها را وقف كرد و جميع اجناس مال را در راه خدا صرف نمود و هفتم ذى حجه سنه چهار صد و شصت و سه وفات يافت و شيخ ابو اسحاق شيرازى كه از مشاهير مشايخ شافعيه است و در علم ظاهر و باطن جامع جنازه او را خود برداشت و بعد از وفات او بعض صالحين بغداد او را بخواب ديدند و از حال او پرسيدند گفت انا فى روح و ريحان و جنّة نعيم و يكى از بزرگان آن عهد گفت كه من روزى در بغداد بخواب بودم ديدم كه گويا نزد خطيب حاضريم و مىخواهيم كه تاريخ بغداد بنا بر عادت نزد او بخوانيم و بر دست راست شيخ نصر بن ابراهيم مقدسى نشسته‌اند و بر دست راست ايشان بزرگى ديگر نشسته بسيار بجلالت و هيبت كه چشم از جمالش خيره مىشود گفتم اين بزرگ كيست گفتند كه ايشان حضرت رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم براى شنيدن اين تاريخ تشريف آورده‌اند و اين شرف عظيمست خطيب را رحمة اللَّه عليه و او را بشعر هم الفت بود و اين چند قطعه از دست ان كنت تبغى الرشاد محضا * لامر دنياك و المعاد